چه بيهوده مي گذرد
در مرز جاري اين نسيان
بي كلام
واژه مي سرايم
و بي صدا
فرياد ميزنم
بغض نبودنت را
واژه هايم را در خود بلعيدند
از فرط گرسنگي
مادر و فرزندي كه در كنج فقر خيابان
آبرو به حراج گذاشته بودند
از براي لقمه اي
تنها
شرم واژه هايم بر جا ماند
در بي تفاوتي خيابان
در استبداد تنهايي
استيلاي توهم لمس تن ات
بر لختي پيكرم
دوزخي است جهانم
گر كه مي گيرد
تراشه هاي پيكرم
بر سطوح آهني ات
كه جامانده تكه اي از وجودت در خاكش
انگار
چراغ سبز تكلم
از پس پنجره ويندوز
تكرار حضورت
اثبات وجود
كلمات تخيل مي كنند
لمس تن ات را
و شرم نگاهت
در لذت اولين بوسه را
تجربه ميكنند
اضطراب نبودنت را
بي مجاز حضورت
سبز شو
من از قرمز بي حضورت بيزارم
من و خيالت با هم
بالا
پايين
پايين
بالا
پرتاب مي شويم
تو به آسمان
من به زمين
......
این هیچ در هیچ خیال مغمو م ات
در این شب بی سپیده
و من تمام مدت غرق در خاطره اي از تو
كه نمي مرد در من
با سپيده دمي كه بر نمي تابيد بي تو
...
من امشب مردم
و اين تمام قصه بود
دستانم جا نمي گيرند در دستانت
.......
چشم هاي تو
دست هاي ما
تمام نمي شوند
اين خيال هاي خام زمستاني
.........
از ايفلي كه برايم آورده اي
عبور ميكنم از ديوار چيني كه ساخته اند مقابلم
به تنهايي و سر سختي
از همين اتاق
از پشت همين ميز كارم
مي بيني .....
هنوز نمرده ام
.....
كز هيچ به هيچ رسيديم
اي همسفر هيچ هاي من
در اين هيچ در هيچ
چرخش هيچ
......
هيچت مباد غم
پک
پک که میزنی
همین پک که میزنی شیره جانم
پک
پک
پک که میزنی
همین پک که میزنی
فرو میریزد خاکستر سردم
.........
یا مسافر خسته شد
که دیگر چشمی نماند خیره بر مسیر
.....................
آن گونه که زیستن
خیالی دیگرگونه در سر می پروراند
...................
