تبليغاتX
ایستگاه

زمان چه بيهوده مي آيد

 چه بيهوده مي گذرد

در مرز جاري اين نسيان

بي كلام

واژه مي سرايم

و بي صدا

فرياد ميزنم

بغض نبودنت را

نوشته شده توسط زهرا قلعه نوئی در ساعت 13:56 | لینک  | 

 واژه هايم را در خود بلعيدند

از فرط گرسنگي

مادر و فرزندي كه در كنج فقر خيابان

آبرو به حراج گذاشته بودند

از براي لقمه اي

تنها

شرم واژه هايم  بر جا ماند

در بي تفاوتي خيابان

نوشته شده توسط زهرا قلعه نوئی در ساعت 10:21 | لینک  | 

انجماد رگ هاي تنم 

در استبداد تنهايي 

استيلاي توهم لمس تن ات 

بر لختي پيكرم 

دوزخي است جهانم 

گر كه مي گيرد 

تراشه هاي پيكرم 

بر سطوح آهني ات 

نوشته شده توسط زهرا قلعه نوئی در ساعت 11:15 | لینک  | 

شهري هم هست 

كه جامانده تكه اي از وجودت در خاكش 

انگار

نوشته شده توسط زهرا قلعه نوئی در ساعت 11:11 | لینک  | 

چراغ سبز تكلم

از پس پنجره ويندوز

تكرار حضورت

اثبات وجود

كلمات تخيل مي كنند

لمس تن ات را

و شرم نگاهت

در لذت اولين بوسه را

تجربه ميكنند

اضطراب نبودنت را

بي مجاز حضورت

سبز شو

من از قرمز بي حضورت بيزارم 

نوشته شده توسط زهرا قلعه نوئی در ساعت 12:4 | لینک  | 

تاب مي خوريم 

من و خيالت با هم 

بالا 

پايين

پايين

بالا 

پرتاب مي شويم 

تو به آسمان 

من به زمين 

......

نوشته شده توسط زهرا قلعه نوئی در ساعت 10:49 | لینک  | 

رها نمی کندم 

این هیچ در هیچ خیال مغمو م ات 

در این شب بی سپیده 

نوشته شده توسط زهرا قلعه نوئی در ساعت 20:47 | لینک  | 

تو ديشب مردي 

و من تمام مدت غرق در خاطره اي از تو  

كه نمي مرد در من 

با سپيده دمي كه بر نمي تابيد بي تو 

...

من امشب مردم 

و اين تمام قصه بود 

نوشته شده توسط زهرا قلعه نوئی در ساعت 9:3 | لینک  | 

اين قالب را خوب نريختي 

دستانم جا نمي گيرند در دستانت 

.......

نوشته شده توسط زهرا قلعه نوئی در ساعت 13:4 | لینک  | 

انگاره هاي من 

چشم هاي تو 

دست هاي ما 

تمام نمي شوند 

اين خيال هاي خام زمستاني 

.........

نوشته شده توسط زهرا قلعه نوئی در ساعت 9:29 | لینک  | 

بالا مي روم 

از ايفلي كه برايم آورده اي 

عبور ميكنم از ديوار چيني كه ساخته اند مقابلم 

به تنهايي و سر سختي 

از همين اتاق 

از پشت همين ميز كارم 

مي بيني .....

هنوز نمرده ام 

.....

نوشته شده توسط زهرا قلعه نوئی در ساعت 9:28 | لینک  | 

هيچت مباد غم 

كز هيچ به هيچ رسيديم 

اي همسفر هيچ هاي من 

در اين هيچ در هيچ 

چرخش هيچ 

......

هيچت مباد غم 

نوشته شده توسط زهرا قلعه نوئی در ساعت 9:25 | لینک  | 

پک 

پک 

پک که میزنی 

همین پک که میزنی شیره جانم 

پک 

پک 

پک که میزنی 

همین پک که میزنی 

فرو میریزد خاکستر سردم 

.........

نوشته شده توسط زهرا قلعه نوئی در ساعت 21:45 | لینک  | 

جاده تمام شد

یا مسافر خسته شد

که دیگر چشمی نماند خیره بر مسیر 

.....................

نوشته شده توسط زهرا قلعه نوئی در ساعت 18:5 | لینک  | 

هیچ اتفاق تازه ای در گریز با تو نبود 

آن گونه که زیستن 

خیالی دیگرگونه در سر می پروراند

...................

نوشته شده توسط زهرا قلعه نوئی در ساعت 19:46 | لینک  |